محمد تقي جعفري
253
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
نور حق ظاهر بود اندر ولىّ نيكبين باشى اگر اهل دلى آن ولىّ حق چو پيدا شد ز دور از سر و پايش همى مىتافت نور شه بجاى حاجبان وا پيش رفت پيش آن مهمان غيب خويش رفت ضيف غيبى را چو استقبال كرد چون شكر گوئى كه پيوست او به ورد هر دو بحرى آشنا آموخته هر دو جان بىدوختن بردوخته آن يكى چون تشنه و انديگر چو آب آن يكى مخمور و آن ديگر شراب گفت معشوقم تو بودستى نه آن ليك كار از كار خيزد در جهان شه چو پيش ميهمان خويش رفت شاه بود و ليك بس درويش رفت دست بگشاد و كنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت دست و پيشانيش بوسيدن گرفت از مقام و راه پرسيدن گرفت پرس پرسان مىكشيدش تا به صدر گفت گنجى يافتم آخر به صبر صبر تلخ آمد و ليكن عاقبت ميوه اى شيرين دهد پر منفعت گفت اى نور حق و دفع حرج معنى الصّبر مفتاح الفرج اى لقاى تو جواب هر سؤال مشكل از تو حلّ شود بىقيل و قال ترجمان هر چه ما را در دل است دستگير هر كه پايش در گل است مرحبا يا مجتبى يا مرتضى إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا ابيات مربوط به مطلبى كه مطرح كردهايم ، عبارتند از : 1 - نور حقّ ظاهر بود اندر ولى نيكبين باشى اگر اهل دلى 2 - آن ولىّ حقّ چو پيدا شد ز دور از سر و پايش همى مىتافت نور 3 - هر دو بحرى آشنا آموخته هر دو جان بىدوختن بردوخته 4 - گفت معشوقم تو بودستى نه آن ليك كار از كار خيزد در جهان 5 - اى لقاى تو جواب هر سؤال مشكل از تو حلّ شود بىقيل و قال 6 - ترجمان هر چه ما را در دل است دستگير هر كه پايش در گل است به همين جهت بوده است كه گرديدنهاى روحى اغلب تحت تربيت آن مربّيان و الا مقام صورت گرفته است كه باصطلاح مولوى ديدارش جواب هر سؤال بوده است و بقول سعدى :